|
لبخند عشق زندگی تکامل پیدا کن تا عذاب نکشی
|
تیکه اول :از فردا هر کی گفت سعی و تلاش و کوشش
تیکه دوم : این نصیحت من پیر مرده به شما ، آدم با کار کردن به جابب نمیرسه ، نه اینکه نرسه فقط میتونه لنگ لنگون روزگارش رو بگذرونه . حالا اگه یه کم زیرکی و هوش رو با دروغگویی و عرف بازار قاطی کنی که عذاب وجدان نگیری تبدیل میشی به یکی از ستاره های کار خودت!!
[ سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 22:11 ] [ لبخند ]
[ ]
مطلب زیر رو در کانال آقای حسین سلگی خوندم که گویا دلنوشته ای از اقای فهیم عطار هستش و هم خیلی خندیدم😂 هم خیلی ناراحت کننده بود😭
پانزده اردیبهشت- تجارت بدک نیست. دوربین و هارد و آدابتور میخرم و مثل مرغ رویشان مینشینم. یعنی احتکار میکنم تا وقتی قیمتشان برود بالا. نمیدانم چرا قیمتها بالا نمیروند. احساس میکنم برای خودم وزنهای در بازار دوربین شدهام. بیست و پنج اردیبهشت- اوضاع بازار پکیده است. هر روز چند نفر کلاه چند نفر دیگر را برمیدارند و متواری میشوند. اصولا نصف وقت ما تجار، به آژان و آژانکشی میگذرد. ارزش چک، کمی بیشتر از آب دماغ شتر است. امروز با خانم محمدی تلفنی حرف زدم و با هم سر همین موضوع درد و دل کردیم. عزیزم. چه صدای قشنگی دارد خانم محمدی. برایش چهار تا هارد فرستادم و یک چک مدتدارِ پشت امضا نشده گرفتم. تجار هوای هم را باید داشته باشند. پنج خرداد- از امروز، شیوهی بازاریابیام را مدرن و متنوع کردم. آگهی دادهام به نیازمندیهای همشهری. حدودا بیست صفحهی آگهی خدمات مداربسته دارد. یک ربع طول میکشد تا آگهی خودم را پیدا کنم. بعد از کشتن مگسها، این بهترین تفریحم است. خانم محمدی هم آگهی زده امروز. عزیزم. چهار تا هارد دیگر برایش فرستادم. پانزده خرداد- بالاخره یکی از روی آگهی روزنامه زنگ زد به دفتر، بار اولی بود که تلفن زنگ میخورد. من و تلفن، هردو غافلگیر شده بودم. پدرم بود. میخواست مطمئن بشود که آگهی روزنامه درست چاپ شده باشد. بهش گفتم که درست است و خیال دو نفرمان راحت شد. زنگ زدم به خانم محمدی. نبود. عزیزم. بیست و پنج خرداد- امروز از طرف صنف آمدند و جریمهام کردند. گفتند چرا دوربین ها و آدابتورهای توی ویترین، برچسب قیمت ندارند. خیلی تلاش کردم تا متقاعدشان کنم که نرخ دلار مثل کش تنبان بالا و پائین میشود و قیمتها هر نیم ساعت یک بار، دستخوش تحولند. قانع نشدند. خانم محمدی زنگ زد و خیلی باهاش درد دل کردم. سبک شدم. تصمیم گرفتم از امروز صندلیم را توی ویترین بگذارم و بشینم آنجا تا دسترسی به اتیکتها و عوض کردن آنها راحتتر باشد. مگسها هم نیستند دیگر. پنج تیر- کماکان دارم برچسب قیمت عوض میکنم. امروز حساب کتاب کردم و دیدم که درآمد دکان ، نه تنها هزینه اجاره و تلفن و برق را میدهد (دکانم آب ندارد و برای اجابت مزاج، باید یک کیلومتر پیادهروی کنم)، به علاوه هزار تومان هم سود خالص داشتهام. شادیام را با خانم محمدی تقسیم کردم. عزیزم. از دکان بغلی هزار و پانصد تومان برچسب قیمت جدید خریدم. پانزده تیر- امروز از بانک زنگ زدند و گفتند که چکهای خانم محمدی، برگشت خوردهاند. عزیزم؟ حتما اشتباه شده. بیست بار زنگ زدم بهش. نبود. دست از نوشتن برچسب قیمت برداشتم و رفتم دفتر خانم محمدی. نبود. کلا نبود. حتی صندلی و میز و مگسکشش هم نبود. نگهبان ساختمان گفت سه روز پیش فرار کرده و رفته ترکیه. صد تا طلبکار دارد. عزیزم. عاشق دل گندهاش هستم. رفتم کلانتری ونک. ماجرا را گفتم. جناب سروان خیلی پدرانه دم گوشم گفت که: "برو پیداش کن و بیارش اینجا تا من مادرشو به عزاش بشونم". احتمالا من را با یکی از نیروهای تحت امرش اشتباه گرفته بود. به اندازه گرفتن مجوز یک مرغداری دوندگی کردم تا بالاخره موفق به گرفتن حکم جلب خانم محمدی شدم. عزیز دلم. الان تک و تنها توی غربت چه کار دارد میکند؟ بیست و پنج تیر- برگشتهام به برچسبنویسی. حکم جلب را هم یک جای امنی گذاشتهام که دزد نبرد. کلا سرمایهام به فنا رفته است. خانم محمدی هم آب شده و رفته توی زمین. دیروز رفتم که شرخر استخدام کنم. خودِ شرخر و سبیلش مایهی دردسر بود. غیرتم اجازه نداد و منصرف شدم. پنج مرداد- امروز یک نفر از من شکایت کرده بود که به جای دوربین 15 مگاپیکسل AHD ، به او دوربین 2 مگاپیکسل دادهام. در کمتر از دو روز حکم جلب و پلمب و ویرانسازی خودم و دکانم را دادند. خرِ دامادش توی صنف میرفت و اراده میکرد میتوانست 13مگاپیکسل را از معدهام بکشد بیرون. اصلا هنوز دوربین پانزده مگاپیکسل اختراع نشده است. کل پولش را دادم به علاوهی کرایهی تاکسیاش تا خانه. سن و سالش بالا بود و گناه داشت. میز و صندلی را فروختم به دکان برچسب فروشی بغل. مگسکش و جارو را برداشتم، کرکره را کشیدم پائین و کلید را تحویل صاحب دکان دادم. کلید دکان خالی با کوهی از خاطرات من و خانم محمدی. عزیزم. [ شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 12:11 ] [ لبخند ]
[ ]
ای بابا این داستانا چیه ؟ اینقدر مشکلات زیاد شدن که دیگه نمیشه به این جور مسایل فکر کرد و زمان رو براش هدر داد!! تازه دارم بوی حرف پدر بزرگ و مادر بزرگم رو درک میکنم ، تمام چیزایی که به من میگفتن و من متوجه نمیشدم ، یعنی میگفتم قبول ندارم این حرفا رو این حرفا درست نیستن!!! [ شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 11:58 ] [ لبخند ]
[ ]
بهترین شناختی که ذهنم تونسته در مورد این مهم ، یعنی زمان ! پیدا کنه : [ پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۸ ] [ 19:1 ] [ لبخند ]
[ ]
تکنیک های نفوذ به ناخود آگاه (nlp)سالها قبل در كتابي از آنتوني رابيني خواندم كه دو دانشمند در پي علم جديدي بودند, آنها از اينكه بعضي از افراد در زندگي و روابط خود با ديگران موفق بودند و بعضي ديگر اين توانايي را نداشتند، متعجب بودند. چگونه بعضي از افراد با انسانهاي ديگر به راحتي ميتوانند ارتباط برقرار كنند و روي آنها تأثير بگذارند و با داشتن اين توانايي در كار و زندگي خود موفق شوند، ولي عده زيادي از مردم در برقراري ارتباط با ديگران ضعيف تر عمل ميكنند. آنها در پي يافتن تفاوتها بودند. چه چيزي باعث ايجاد اين همه تفاوت در بين انسانها ميشود؟ چرا بعضي از افراد به نتايج بزرگي ميرسند و بعضي ديگر در مشكلات خود غرق ميشوند؟ همه ي انسانها منابعي را در اختيار دارند ولي اين چه نكته اي است كه باعث ميشود، انسانها در استفاده از اين منابع متفاوت عمل كنند. بعضي از اشخاص به راحتي ميتوانند با افراد ديگر ارتباط برقرار كنند ولي بعضي ديگر نميتوانند. آيا آنها براي انجام اين كار برنامه ي خاصي دارند و يا اينكه از الگوهاي خاصي پيروي ميكنند؟ آنها در پي يافتن پاسخ اين سؤال بودند كه آيا ميشود الگوهاي انسانهاي موفق را مطالعه كرد و اين الگوها را در انسانهاي ديگر به كار برد تا آنها هم بتوانند با به كار بردن آنها در زندگي و روابطشان به نتايج مطلوبي برسند؟ اين پرسش ها باعث شد كه ريچارد بندلر و جان گريندر كه اساتيد دانشگاه سانتاكروز كاليفرنيا بودند به تحقيقات گستردهاي دست بزنند و از تحقيقات و دستاوردهاي افراد ديگري مثل ميلتون اريكسون كه رواندرمانگر و هيپنوتيزور قدرتمندي بود و ويرجينيا ساتير كه او نيز به سبك خود رواندرمانگر خانواده بود استفاده كنند. دانشمندان ديگري مثل گريگوري باتسون و فريتز پرلز هم بودند كه ريچارد بندلر و جان گريندر از تحقيقات آنها براي پيشبرد اهدافشان استفاده كردند. آنها دانشي را بنيانگذاري كردند كه در حل مسائل ومشكلات مردم انقلابي را به وجود آورد. آنها نام اين علم را برنامه ريزي ذهني زباني گذاشتند. همانطور كه از نام آن مشخص است اين دانش با ذهن و زبان افراد سروكار دارد و ميتواند با به كارگيري زبان، مسائل و مشكلات انسانها را حل كند. اين دانش ميتواند ذهن انسانها را دوباره برنامه ريزي كند و با برنامه ريزي مجدد ذهن افراد، تجربيات گذشته آنها را طوري جلوه دهد كه بتوانند در زندگي آينده، از اين تجربيات به بهترين شيوه استفاده كنند. اين علم به انسانها اين توانايي را ميدهد كه بتوانند كنترل ذهنشان را به دست گيرند و زندگي خود را آنطور كه دلخواهشان است، بسازند. الگوها و فرمولهاي اين علم ميتواند به انسانها كمك كند، تا گذشته تلخ خود را به صورتي ببينند كه انگار گذشته آنها نيست. آنها ميتوانند تجربيات گذشته خود را به گونه اي ديگر زندگي كنند، به گونه اي شادتر، آنطور كه دلخواه آنهاست. با به كار بردن ان.ال.پي در زندگي ميتوان انساني آزاد بود, انساني كه ذهن خود را خودش، برنامه ريزي ميكند، نه ديگران و تجربيات گذشته آنها. «برنامهریزی عصبی زبانی» (به انگلیسی: Neuro-linguistic programming) و(مخفف انگلیسی: ‘NLP’)، یک رویکرد ارتباطی، رشد فردی و یک روش رواندرمانگری است که توسط «ریچارد بندلر»(به انگلیسی: Richard Bandler) و «جان گریندر» (به انگلیسی: John Grinder) در سال 1970 و در کالیفرنیای آمریکا، ایجاد شد. ایجادکنندگان این رویکرد، مدعی بودند که بین فرایندهای عصبی؛ «عصبی»، پردازشهای زبانی؛ «زبانی» و الگوهای رفتاری، ارتباطی وجود دارد که میتواند از طریق تجربه؛ «برنامهریزی» کرد و آنها را یادگرفت و به این روش از این رویکرد برای هدف ویژهای در زندگی، بهره گرفت و حتی به این طریق بتوان مسیر زندگی را تغییر داد.برنامهریزی عصبی زبانی یا برنامهریزی به زبان عصبی رویکردی منظم است که هدف از آن افزایش اثر بخشی فردی است. اصل اساسی در برنامهریزی عصبی زبانی این است که افراد به شیوههای خاص خود در مورد جهان فکر میکنند. آن را میبینند، میشنوند، لمس میکنند و میفهمند. برنامهریزی عصبی زبانی با ساختار تفکر و قالبهای فکری سرو کار دارد و نه افکار خاصی که در ذهن وجود دارد.
شکلگیری رفتار از دید برنامهریزی عصبی زبانیگفتنی است در واقع نه تنها بعضی از اعمال ما، بلکه تمام کارهایی را که انجام می دهیم و به اصطلاح آنها را “رفتار” می نامیم، بر طبق یک برنامهریزی قبلی انجام میشود. این برنامهریزی گاهی کنترل شده و به اصطلاح خودآگاهانه است؛ مانند رفتن به سفر و برخی اوقات برنامهریزی ناخودآگاهانه در ما شکل گرفتهاست، همچون ترس از شب. بنابراین مسئولیت برنامهریزی در ما را به صورت ناخودآگاهانه، ضمیر ناخودآگاه عهدهدار است که در واقع مسئول رفتارهای ما است. ضمیر ناخودآگاه فعالیت قسمتی از مغز است و نظریههای گوناگونی در خصوص جایگاه آن در مغز بیان شدهاست. در هر صورت این ضمیر ناخودآگاه است که با دریافت اطلاعات و پیامها از محیط و پردازش آنها رفتاری را برای حفظ و امنیت فرد پدید میآورد و در NLP یا برنامهریزی عصبی زبانی با ابزارهای خاصی که وجود دارد، می آموزیم چگونه این رفتارها را تغییر دهیم. با تکنیکهای برنامهریزی عصبی زبانی میتوانیم رفتارهای نامطلوب کنونی را تغییر دهیم و بر رفتارهای آینده ی خود تأثیر مثبتی بگذاریم.NLP به ما می آموزد که چگونه متفاوت و مثبت فکر کنیم.
نفوذ کلام با استفاده از فن ان. ال . پی (Neuro Linguistic Programming)یکی از بارزترین شیوههای نفوذ کلام، شناخت سیستم روحی افراد و تقلید از آن است. برای این کار باید به دقت به افراد چشم بدوزید، به سخنان آنان گوش فرا دهید و ببینید که غالباً از چه نوع کلماتی استفاده میکنند و چگونه آنها را در قالب الفاظ می ریزند .آنگاه با استفاده از همان نوع کلمات و تقلید از لحن صدا، تغییرات چهره، حالات و حرکات چشم به گونهای با آنها صحبت کنند که با نحوه فکر و عملکرد ذهنیشان مطابق باشد. افراد در ارتباطات خود به یکی از چهار سیستم عصبی زیر گرایش دارند : افراد سمعی – افراد بصری – افراد لمسی – افراد حسابگر ( منطقی – استدلال گر ) Vr: بازیافت تصویری Vc: تصویرسازی Ar: بازیافت شنیداری Ac: ایجاد زبانی k: اشارات حرکتی Ai: ارتباط زبانی درونی پیروان برنامهریزی عصبی زبانی همچنین این نوع حرکات چشمگفتاری را راهی برای شناسایی و تشخیص دروغگویی معرفی کردند با مثالهایی مانند اینکه اگر از کودکی پرسیده شود: «مادرش به او چه گفته است»؟ در لحظهای که کودک در حال پاسخگویی است باید به حرکات چشم او توجه کرد. اگر چشمهایش به سمت چپ حرکت کند به این معناست که تصویری که در حافظۀ او از واقعیت بودهاست یادآوری میشود و در نتیجه راست میگوید و اگر به سمت راست نگاه کند به این معناست که به دنبال نشانههایی برای ساختن تصویری میگردد و در نتیجه دروغ میگوید و همۀ اینها در صورتی است که او راستدست باشد و در چپدستها کاملاً وارونه خواهد بود. با وجود همۀ اینها الگوی چشمگفتاری که مردم راستدست نشان میدهند مانند هم نیست و در چپدستهایی که نیمکرۀ راست برتر داشته باشند، هم این الگو به آن صورتی که ادعا میشود وارونه نیست. صورتبندیها تنها ترفندی برای دانستن نشانههای چشمی افراد هستند که بتوان تا حدی دقیقتر آنها را در کنار دیگر نشانههای زبان بدن (تنگفتار)، هیجانرفتار و شناختشناسی تفسیر کرد. این ادعای پیروان برنامهریزی عصبی زبانی تا مدتها بههمین صورت مورد استفادۀ مردم قرار میگرفت. بیش از سی تا شصت هزار کلاس آموزشی در این زمینه در سطح دنیا برگزار گردید و هزاران ارجاع به این یافتهها شد. تا آنکه پروفسور «ریچارد وایزمن» (به انگلیسی: Richard Wiseman) در سال ۲۰۱۲ از دانشگاه «هرتفوردشایر انگلیس» و دکتر «کارولین وات»Caroline Watt از دانشگاه «ادینبرگ» در تحقیقی از داوطلبان، درخواست کردند مطلب حقیقت یا دروغی را به زبان آورند و به این ترتیب، آنها توانستند با فیلمبرداری، حالات و حرکتهای دقیق چشمگفتاری آنها را بررسی کنند. وایزمن و وات، پس از سه مطالعه بر روی آزمودنیها به این نتیجه رسیدند که در تقریباً در هیچ موردی، رابطهای بین دروغگویی و حرکات چشم مشاهده نشد. برچسبها: روانشناسی, انرژی ذهن, نفوذ به ذهن, فرکانس مغذی [ جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۸ ] [ 11:59 ] [ لبخند ]
[ ]
خیلی عصبی شدم ، تازه داشت حالم خوب میشد ، مشکل من اینه که صبر ندارم بخاطر همین دچار پانیک شدم . من امتیاز وام رو از یک نفر خرید ، یک وام با کارمزد 4 درصد ، قرار بود خودم بگیرم که جور نشدن ، مدت زیادی طول میکشید که وامو بگیرم بعد طرف وامو داد به یکی دیگه و قرار شد بعد از یک ماه پولی که پیش پرداخت داده بودم بهم برگردونه ، اما برنرگردوند . شاخ و شونه هم میکشه ، هم خودش هم خانومش ، آخرش هم میگن هر کاری میخایی بکن اصلا اون سفته هم مال شوهر من نیست ، به طور کلی از دیشب اعصابم خرابه ، نه به خاطر اون پیش پرداخت به خاطر پر رو بودنشون ، از طرفی خوردیم به تعطیلات و من هم نمیتونم صبر داشته باشم و دارم خودخوری میکنم ، فکر کنم این 4 یا 5 روز نه بتونم لذتی ببرم نه جایی برم. برچسبها: زندان, کلاهبرداری, پررویی, حرام خواری, خرید و فروش وام [ سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۷ ] [ 18:3 ] [ لبخند ]
[ ]
برف سنگنی و آب داری از ساعت 5 صبح شروع به بارش کرده بود و من ساعت 9 متوجه شدم ، قسمت جلویی گلخونه رو ستون چوبی زده بودم تا لوله هاش برسن ، دقیقا همون قسمتی که تبدیلش کرده بودم به نشا خونه بچه ها همه تو پروژه های مختلف مشغول بودن ، وقتی رسیدم و مقدار خرابی رو دیدم کارت عابرم باهام نبود و فقط یه هزار تومنی لای قبض آب تو جبیم بود!! کسی نبود ، سرما بود ، خرابی زیاد بود پول هم همرام نبود ، وسیله ها هم داخل ساختمون بودن ، دسته عینکم شکست و افتاد توی گل زمین و کلید ساختمان هم همرام نبود !! یه بیلچه افتاده بود وسط سالن 2 همون رو برداشتم و رفتم بیرون نشا خونه شروع کردم به ریختن برفا از روی پلاستیک سقف که نشسته بود رو زمین به بیرون ، یدفه یه فکری از ذهنم گذشت که ببین زندگی توی قبر و قیامت هم همین مدله ، خودتی و مشکلات - شادی هایی که همرات داری و از قبل فرستادی ، یدفه برق از سرم پرید که چقدر مردن و تنها بودن سخته و فقط خودم و یار همیشگیم خدا رو دیدم - همه چی از بین میره .
پ ن : گلخونه همچنان خرابه ، نشا ها رو آوردم تو دفتر بخاری رو هم تا ته زیاد کردم الان فقط رطوبت کمه - خودم هم خوبم فقط صبح با سرو صدا از خواب بیدار شدم و عصبانی ام و حوصبه ندارم.(: برچسبها: تنهایی, خدا تنها یاور من, مشکلات زندگی, زندگی در عالم برزخ, تجربه گلخانه داری [ دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۷ ] [ 11:11 ] [ لبخند ]
[ ]
داشتم فکر میکردم با 7 میلیارد و پونصد میلیون تومن چه کاری میشه کرد؟ بعد حرفای رائفی پور اومد تو ذهنم ، یعنی همون آرمانهای انسانی بودن و ... گفتم دلم میخاد کارای عام المنفعه زود بازده انجام بدم ...... مثلا چکار کنم؟؟؟ اونقدری نیست که بشه شغل درست کنم برای همه شهر یا حتی محله خودمون ، چیزی هم که نمیشه بسازم باهاش که مستقیم روی زندگی تاثیر بذاره و یا اثر گذاری کوتاه مدت داشته باشه برای همه . ذهنم یه مقدار رفت سمت آموزش پول درآوردن و فرهنگ سازی ، تو فکرای این رنگی بودم که اومد با یه لنگه کفش توی دهنش و قدمای محکم و سریع - با افتخار و اعتماد به نفس کامل و ذهنی مشغول فکر در سلامت و بهترین حالت ممکن از جلوم رد بشه ، یه نگاهی بهش انداختم بعد سرمو آوردم پایین لپ تاپو نگا کردم ، باز چشام برگشت و دوباره نگاش کردم !!! واقعا ؟! چی توش بود که اینطوری منو جذب کرد؟ بعد از اینکه فهمید من دارم نگاش میکنم به نظرم متد راه رفتن و آدامس خوردنش عوض شد ، متواضع تر شد! پ ن : دنیای ساختم تو ذهنم مث رنگین کمون - با ارزش ترین دارایی من همینه ! [ چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ ] [ 17:19 ] [ لبخند ]
[ ]
همه آنچه را که داریم می دهیم تا به همه آنچه که نداریم برسیم اما این ترازو دو سویش برابری نمی کند و کفه داده ها معمولا سنگین تر از آن چیزی است که از دنیا میگیریم. کفه داده ها سنگین تر است چون بین همه آن چیزی هایی که از دست رفته جوانی هم هست ..................! جوانی که هیچ وزنه ای در این سوی ترازو نمی تواند وزنش اندازه آن باشد ............! برچسبها: بهار, عمر, خزان, خروشان, اشتباه [ سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۷ ] [ 19:43 ] [ لبخند ]
[ ]
امروز صبح زود از خونه اومدم بیرون دو تا بچه 7، 8 ساله رو دیدم که داشتن میرفتن مدرسه یاد مدرسه رفتن خودم افتادم، که نمیدونستم چرا هر روز باید زود بیدار شم و برم جایی که دوستش ندارم یکم بیشتر فکر کردم دیدم بیست و چند ساله هر روز بیدار میشم و کارایی که دوست ندارم رو انجام میدم
برچسبها: کودکی, خاطرات کودکی, مدرسه رفتن, دلیل مدرسه رفتن [ سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۷ ] [ 10:4 ] [ لبخند ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |